رفـــیـــق تـــــنـــها
Rafighe Tanha 
قالب وبلاگ

گفتم بیا قدم بزن ، رها کن بهانه را

بسازیم با هم ، قصر رؤیا های جاودانه را

تو بال و پر داری ، خانه به دوش نباش 

برای پرواز احساس ، رها کن آشیانه را

این چینی غرور ، با اشک هایم شکست

ولی درک نکردی ، بغض های شبانه را

نداشتم بال و پر ، کمر را شکسته ای

با که بگویم این ، درد های بی کرانه را

من بی تو « تو » اَم ، ولی تو بی من « او »

نمی توان گفت جز « تو » ، ضمیر بیگانه را

تو برای این احساس ، بهانه داشتی ولی

یا تو یا هیچکس ، می دهم این قول مردانه را

[ ۹۴/۰۲/۰۲ ] [ 15:55 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]

کاش می شد عشق من با قلب تو همخانه بود

کاش احساست برایم مثل من دیوانه بود

مثل شمعی در کنارت آب می گشتم اگر

حس عاشق بودنت مانند یک پروانه بود

داغ خاموشی نباید می زدی روی لبم

این دروغ بوسه ات آغاز یک افسانه بود

نیمه شب آرامشی از جنس آغوش تو را

خواستم اما پر از آغوش یک بیگانه بود

در میان شعر های خود صدا کردم تو را

پاسخش یک آه سنگین در دل دیوانه بود

با چراغی بعدِ تو در شهر می گردم ولی

کاش حتی یک نفر بر اشک هایم شانه بود

بی خیالت می شدم ، هر جای این دنیا اگر

عشق این نامردمان مانند من مردانه بود 

[ ۹۴/۰۲/۰۲ ] [ 15:52 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]
بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است
با همیشه موندن وقتیکه هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشقی که شکستنی نیست

با صدا میام همه جا تو رو می نویسم
روی آینه ی گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه ی صدا نبض عشق زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا

توی خواب خاک ریشه ها موسم شکفتن
همصدای من می خونن وقت از تو گفتن
چشم بسته مو تو بیا به سپیده وا کن
با ترانه نفسهات باغچه رو صدا کن

با صدا میام همه جا تو رو می نویسم
روی آینه ی گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه ی صدا نبض عشق زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا

با ترانه ی نفسهات من ترانه می گم
اسمتو مثل یه غزل عاشقانه می گم
بیا که دیگه وقتشه وقت برگشتنه
بوی پیرهنت که بیاد لحظه ی دیدنه

با صدا میام همه جا تو رو می نویسم
روی آینه ی گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه ی صدا نبض عشق زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا

[ ۹۴/۰۲/۰۲ ] [ 15:51 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]
سر خاک من

اونی که بیشتر اذیتم کرد

بیشتر گریه میکنه!!...

اونی که نخواست مارو

بالاخره میاد دیدن جسدم!!...

اونی که حتی چشم دیدنم رو نداشت

زیر تابوتمو گرفته!!...

اونی که سلام نمیکرد میاد واسه خداحافظی

...عجب روزیه اون روز!!...

حیف که اون موقع خودم نیستم..

[ ۹۴/۰۲/۰۲ ] [ 15:48 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]

ای کاش می توانستم باران باشم
تا تمام غمهای دلت را بشویم
ای کاش می توانستم ابر باشم
تا سایه بانی از محبت برویت می گسترانیدم
ای کاش می توانستم اشک باشم

تا هر گاه آسمان چشمت ابری می شد باریدن می گرفت
ای کاش می توانستم خنده باشم
تا روی لبانت بنشینم و غنچه بسته لبانت را بگشایم
ای کاش می توانستم یک پرنده باشم
و پر می گشودم
و تا دور دست ها در کنار تو پرواز می کردم
ای کاش سایه بودم
تا نزدیک ترین کس به تو می شدم...
آری…………..
ای کاش سایه بودم
تا همیشه و همه جا همراه تو باشم...

[ ۹۴/۰۲/۰۲ ] [ 15:43 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]

 

 

آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید
زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد

تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم
بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد

آن لحظـــه کــه بـا دوزخیــــان کنـــــم مـــلاقات
یک خمـــره شـــراب ارغـــوان بــرم به سوغات

هرقدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی
بنشینـــــم و بــــا دوزخیـــــــان کنـــم تــــلافی

جــز ساغـــر و میخانــــه و ساقـــی نشنـاسـم
بــر پــایـــه پیمانــه و شـادی است اســـاسـم

گر همچــو همــــای از عـطش عشق بسـوزم
از آتــــــــش دوزخ نــــهراســــــم نــــهراســـــم

آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید
زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد

تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم
بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد

[ ۹۴/۰۲/۰۲ ] [ 15:39 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]

 ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
وی مطربان ای مطربان دف شما پر زر کنم
ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم
وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم

ای بی‌کسان ای بی‌کسان جاء الفرج جاء الفرج
هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم
ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم
زیرا که مطلق حاکمم مومن کنم کافر کنم
ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما
خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم
تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی
سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم
من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم
ای سردهان ای سردهان بگشاده‌ام زان سر دهان
تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان
آن دم که ریحان‌هات را من جفت نیلوفر کنم
ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی
چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم
ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی
حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم

مولانا

[ ۹۴/۰۲/۰۲ ] [ 15:28 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]
روح از جان بیرون کرده ام و اما تو
 
ای ستاره ی شبهای تیره و تاریکم تنهایم گذاشتی
 
ولی بدان که تا همیشه مرحم و محرم دلم خواهی ماند
 
 و جزء تو
 
هیچکس در کوچه پس کوچه های دلم جایی نخواهد یافت
 
این دل تا بی نهایت تقدیم به توست.
 
تقدیم به تویی که همواره یادت آرامش بخش زندگیست.
 

میگذرد روزی این شبهای دلتنگی

 

میگذرد روزی این فاصله و دوری

 

میگذرد روزهای بی قراری و انتظار

 

میرسد همان روزی که به خاطرش

 

گذراندیم فصلها را بی بهار

 

و از ترس اینکه بهم نرسیم

 

شب تا صبح را اشک میریختیم

 

سخت است...

[ ۹۴/۰۲/۰۲ ] [ 15:21 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]

شب آرزوها مجددا آغاز شد و من تنها در حسرت یک ارزو مانده ام

 

آرزویی که سال هاست در پی اش سختی های فراوان کشیده ام

 

شب ها بی خوابی،روز ها بی قراری،هفته های تکراری،سوخته ام

 

خدایا در این شب پر از احساس و آرزو با گوشه چشمی به این دلم

 

و با تمام خوبی ها و بخشندگی ها و مهربانی هایت پرده دلم را بگشاء

 

آمین...!

 

آرزو،آرزوی با تو بودن،آرزوی لحظه ای بوئیدنت

 

آرزوی یک بوسه،آرزوی در آغوش گرفتنت

 

میگویند در این شب از خدایت چیز های کوچک نخواه

 

خواسته هایم به نظر پوچ و بی نهایت کوچکند

 

ولی این نهایت ارزوی دلم است

 

کاش در ارزوهای مقدس و زیبایت

 

ذره ای یاد ماهم باشی...!

[ ۹۴/۰۱/۲۹ ] [ 19:54 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]
می سپارم دل به دریا بی خیال  

        می شمارم لحظه ها را بی خیال  

       می کشم بر دفتر نقاشی ام   

       نقشهای زشت وزیبا بی خیال   

      دوره گردی میشوم هر شب چو باد      

      دست تکرار غزل ها بی خیال 

   لا به لای آن غزل ها میکشم             

 سر نوشت خیس خود را بی خیال            

 گاه در آشفته بازار دلم             

 می شوم تنهای تنها بی خیال      

   بی خبر از شعرپر تشویش عشق   

 می کنم خود را تماشا بی خیال 

  گاه میسازم برای روح خود   

    نردبانی تا ثریا بی خیال        

  گاه از ترس نبود مصرعی     

      می زنم عمری تقلا بی خیال   

              بی خیالم. اما با تو من

                        حرفهایی دارم اما بی خیال

[ ۹۴/۰۱/۲۴ ] [ 16:36 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]

کجایی که شدم مجنون - بدون مــــــرز ، بی قانون
کجایی که شدم فرهاد - زدم به هرچه بادا باد

کجایی عشق رویاهام ، کجایی ، واقعاً تنهام

کجایی شونه هام خم شد - شب و روزم جهنم شد

ببین بی تو چقد تنهام - بگو اصلاً چرا اینجام
من اینجام و تو اونجایی - چه روزا و چه دنیایی

با این دوریت، شرمندم ، که تا این ثانیه، زندم

[ ۹۴/۰۱/۲۳ ] [ 19:46 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]

پایان عشق و عاشقی چقدر زجر دارد این عاشقی مخصوص اگر عشق رو خیلی دوست داری و برای همیشه اون ازدست بدی .. راست گفتن هیچ عشقی به عشق نمیرسه . ای کاش کسی عاشق

نشه و وابسته کسی نشه  اگر واقعا یک کسی رو دوست داری برو خواستگاری اون راسته در این دور زمونه عشق شده هوس ولی پیدا میشه کسانی برای عشق بمیرم. اره من عاشق بودم اما به

عشقم نرسیدم به علت بیکاری نتونستم به عشقم برسم بیکاری امان منو برید . ای خدا از تو میخوام عشقم خوشبت بکنی و زندگی خوبی داشته باشه .** شاید برای همیشه این وبلاگ ترک بکنم *

[ ۹۴/۰۱/۱۵ ] [ 21:36 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]
 نشستم
تا آنجا که نيامدي
خود را مهمان يک فنجان قهوه کردم
صبر ديرش شد
رفت
اما هنوزم منتظرت بودم
قهوه هم چه ميزبان کم طاقتي ست
او هم رفت
ساعت هم ديرش شد
تند و تند دور خودش مي چرخيد
اما هنوزم منتظرت بودم
شايد فنجاني قهوه
دوباره تنهايي ام را پر کند
اما جاي لبخند تو را
چه چيزي مي تواند پر کند........!

گناه است انگار خواستن تو... می دانم
گناهی که چون آشکار شود، بر من بخشوده نخواهد شد هرگز!
در دادگاه ذهن های خفته، محکوم خواهم شد و به سنگ نکوهشها و نفرین ها، سنگسار!
گناه است خواستن تو... اما گناهی خواستنی است!
گناهی چون گناه مادرم حوا!
گناهی که ارزش رانده شدن از بهشت موهوم این آدمها را دارد!

 

تو دست در دست دیگری !!!
من در حال نوازشِ دلی که سخت گرفته است از تو...
مدام
بر او تکرار می کنم که
نترس عزیز دل...
آن دستها
به هیچ کس
وفا نکرد...

من زنده ام هنوز.....
درد میکشم و لب به دندان می گزم و در سکوت لبخند بر صورتم نقاشی میکنم که مبادا تو اخم هایم را دوست نداشته باشی....

نیاز به شراب نیست...
یک استکان چای هم دیوانه ام می کند...
وقتی که میزبان...
چشمان خمار تو باشند

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد... !!!!!

[ ۹۴/۰۱/۱۲ ] [ 12:23 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]
چرا دیگه مثل همیشه نیستی؟

برگ از درخت خسته شده، پاییز همه ش بهونه ست

فرقــی دارد " شهــر ِ ما خانــه ی ما باشــد " يا نـباشـد؟
وقتــی تــو نــه در شهر ما هستـی و نـه در خانــه!

وقتي خدا بخواد بزرگي آدمي رو اندازه بگيره، متر رو بجاي قدش دور قلبش ميگيره!

دلم برای روزهای با هم بودنمان تنگ شده، برای تو که نه، ولی برای دلی که نگرانم می شد، دلم تنگ شده راستش برای اینها که نه، ولی برای خودت، دلم خیلی تنگ شده!

گاهی عمر تلف میشود به پای یک احساس گاهی احساس تلف میشود به پای عمر و چه بدبخت است کسی که نداند هم عمرش تلف میشود هم احساسش...

وقت هایی هست
که جز به بودنت
دلم به هیچ چیز رضایت نمی دهد
حالا
من از کجا تو را بیاورم؟

آنقدر باورت دارم كه وقتي ميگويى باران، خيس مى شوم

باستان شناس میشوم، چشمهایت نگاهی قیمتی دارد...

ساعتها را جلو می کشند
وقت شرعی چشمانت زودتر از راه خواهد رسید
رکعتی بر بوسه نگاهت خواهم گذاشت
ربّنا لااقل آتنا...!

دل دو حـرفی مـــن... خیلی حـرف داره... خیلی

مثل یک کوپه بی‌پنجره‌ام، مثل یک صندلی رو به عقب؛ باز حسّ نرسیدن دارم

 

تو برو پیچک من، فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن رو پیشانی من چیزی نیست، غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی

راستی یادم رفت بگم دارم از نبودنت دق میکنــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

مرا دركدام صندوق صدقات خرج كرده اي كه بلاي بي تو بودن بسرم مي آيد؟

به زخمهایم می نگری؟!
درد ندارند دیگر...
روزی که رفتی،
مرگ تمام درد هایم را با خودش برد!
مرده ها درد نمیکشند!
حرف آخرم این است...
برنگرد دیگر!!
زنده ام نکن...

چه دنياى بزرگى شده تا چشم كار ميكنه جاى تو خاليست

؟

برگ از درخت خسته شده، پاییز همه ش بهونه ست

فرقــی دارد " شهــر ِ ما خانــه ی ما باشــد " يا نـباشـد؟
وقتــی تــو نــه در شهر ما هستـی و نـه در خانــه!

وقتي خدا بخواد بزرگي آدمي رو اندازه بگيره، متر رو بجاي قدش دور قلبش ميگيره!

دلم برای روزهای با هم بودنمان تنگ شده، برای تو که نه، ولی برای دلی که نگرانم می شد، دلم تنگ شده راستش برای اینها که نه، ولی برای خودت، دلم خیلی تنگ شده!

گاهی عمر تلف میشود به پای یک احساس گاهی احساس تلف میشود به پای عمر و چه بدبخت است کسی که نداند هم عمرش تلف میشود هم احساسش...

وقت هایی هست
که جز به بودنت
دلم به هیچ چیز رضایت نمی دهد
حالا
من از کجا تو را بیاورم؟

آنقدر باورت دارم كه وقتي ميگويى باران، خيس مى شوم

باستان شناس میشوم، چشمهایت نگاهی قیمتی دارد...

ساعتها را جلو می کشند
وقت شرعی چشمانت زودتر از راه خواهد رسید
رکعتی بر بوسه نگاهت خواهم گذاشت
ربّنا لااقل آتنا...!

دل دو حـرفی مـــن... خیلی حـرف داره... خیلی

مثل یک کوپه بی‌پنجره‌ام، مثل یک صندلی رو به عقب؛ باز حسّ نرسیدن دارم

 

تو برو پیچک من، فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن رو پیشانی من چیزی نیست، غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی

راستی یادم رفت بگم دارم از نبودنت دق میکنــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

مرا دركدام صندوق صدقات خرج كرده اي كه بلاي بي تو بودن بسرم مي آيد؟

به زخمهایم می نگری؟!
درد ندارند دیگر...
روزی که رفتی،
مرگ تمام درد هایم را با خودش برد!
مرده ها درد نمیکشند!
حرف آخرم این است...
برنگرد دیگر!!
زنده ام نکن...

چه دنياى بزرگى شده تا چشم كار ميكنه جاى تو خاليست

[ ۹۴/۰۱/۱۲ ] [ 12:21 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]
تـــو
دو حرف بیشتر نیست،
کلمه ی کـــوتاهی
کـــه برای گفتنش...
جانم به لب رسید و ناتمــــام ماند...
 
هوای فاصله سرد است
از کلاف دلم
خیالی گرم
بر تن تو می بافم
 
آيينه ي اتاقت را با آيينه ي اتاقم عوض مي کني؟ آخر اين آینه که فقط من را نشان مي دهد!
 
زندگی بی دستهایت احتمالـی ست
 
وقتی از ما
تو کم می شوی
تکلیف من باقی مانده چه می شود؟...

لهجه عشق گرفته ام
بس که با تو زیسته ام
مرا در آغوش بگیر
دلم یک بغل خاطره می خواهد

! ! ! ! این رد کفش نیست نشان تعجب است؛ روییده وقت رفتنت از ردپای تو

تمام زمين را بي " تو " نمي خواهم
چه برسد...
به مساحت ناچيز
اين تختخواب...!

میخوانمت فصل به فصل خط به خط نکته به نکته تازگی داری برایم همیشه حتی در بازخوانی.

هنــوز هــم مــي شــود
از ایــن عصــای لــعنتی
امــیدِ مــعجزه داشــت
مــوســایــش، تــو باشــی اگــر!
 
تنها
نیستم
مدتی ست
با تو
در خودم
زندگی می کنم...
 
نـــگاهم پـشت دریچـــه دلت منتـظــر است
اذن دخولش ندهی
تـا ابد
انــعکاس خاطراتت را به تمــاشا مینشیند.
 
تمام ماجراي من براي تو سه واژه شد من و... شب و... هواي تو...
 
نبـــــودن هــایت را
با خیــــال بودنـت
بــه هـم بـافته ام
چـه ســنگین شده این شـــال گــردن
دارد بغضم را در گلو خفه میکند
[ ۹۴/۰۱/۱۲ ] [ 12:17 ] [ عـــیــــســی عـــلــــوانــــی ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مهــــم نیســـت نوشته های درهم و برهم مـرا بخـوانی یـا نــــه
مــن بـرای دل خستــه ام می نـویسـم
میخـــواهی بخـــوان
میخـــواهـی نخـــوان
فـــقــــــط خـواهـش میکنـم
اگــــر خـوانـدی
عـاشقـانـه ام را تقــدیـم به " او " نکــن
مــن این ها را بـرای " تـــو " نوشته ام
موضوعات وب
امکانات وب
Online User

جاوا اسكريپت

به وبلاگ رفیق تنها خوش امدید

کد سیاه و سفید کردن تصاویر